یک روز سیگنال تلویزیون قطع شده بود و تصویر برفکی بود. کیان همینکه چشمش به صفحه تلویزیون افتاد گفت: انگار یه عالمه مگس دارن با هم تصادف میکنن! ![]()
..................................................
کیان داشت برامون شیرین زبونی میکرد. بهش گفتم: هیچوقت بزرگ نشو.... پسر کوچولوی من باقی بمون! کیان هم خیلی معصومانه گفت: باشه! پس بهم غذا کم بده... دیگه هم برام جشن تولد نگیر! ازش پرسیدم: چرا تولد نگیرم؟ گفت: برای اینکه دیگه بزرگ نشم!![]()
..................................................
داشتیم آلبومهای خونه ی مادربزرگ پدری کیان رو می دیدیم که چشممون به چندتا از عکسهای نوزادی و نوپایی همسرم افتاد. کیان رو صدا زدیم و گفتیم: بیا عکسای بابا رو ببین که چقدر بچه بوده!
کیان همونطور که با تعجب اومد، رو به باباش گفت: تو هم بچه بودی مگه؟!!!! و جالبه که بعد از دیدن عکسهای کودکی پدرش تا چند دقیقه قیافه ی کیان شبیه علامت سوال بود!!!!!
................................................
دو اتفاق مهم...ما را در سایت دو اتفاق مهم دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 88